اگه کسی عاشق بشه چیکار کنه؟!...
منم زیر نوشت ی اون نوشتم:
باید صبر داشته باشه...
روز بعد که از اونجا گذشتم دیدم زیر نوشته ی من نوشته:
اگه صبر نداشت چی؟!...
منم نوشتم:
باید خودشو بکشه...
روز بعد که رد شدم دیدم زیر نوشته ی من چیزی ننوشته بود...
ولی...ولی جوانی پای تخته سنگ افتاده بود...
مرده بود....


بر سر شهر دلتنگیم نگاهم را زیارت کن...
نگاه پر نیازم را به چشمانت تو دعوت کن...
تو می گفتی اگه رفتم حلالم کن...برو باشد![]()
ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است بدان من گریه می کردم![]()
از این دنیا دلم تنگ است...
من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم...
ببین یک خواهشی دارم؟!!!...مرا در خود کمی حل کن...
نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن...



سوختم باران بزن ...شاید تو خاموشم کنی...
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی!
آه باران من سرا پای وجودم آتش است...
پس بزن باران...بزن شاید تو خاموشم کنی...



پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب
مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار
كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....
صبح سراغ مادرش رفت.....
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه
سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...

کردی ممنون
سالم نقاشیم کردی!بازم ممنون

می ترسم اینقدر سنگ رو سنگ بزاریم که دیوار سنگی بینمون رو
بگیره...
بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم...

نمی دونم چی بگم...هنوزم موندم که این چه سرنوشتی بود که داشتم
یادم میاد همیشه بهم می گفت:"دوستت دارم و تا آخر عمرم باهات
می مونم..."
عاشق دریا بود روی ماسه های دریا با هم قدم می زدیم سرمو می ذاشتم
روی شونه هاش می گفت:"تو نباید هرگز از من دور بشی چون اون وقته
که من بمیرم..."
همیشه روی ماسه ها 2تا قلب عاشقونه می کشید و می خندید و
می گفت:"آهای مردم گوش کنین من تار موی این رو به همه دنیا
نمی دم..."
خدایا...می گفت:"واسه تو مثل یه رفیقم که تا آخرش باهات میام..." و اون
موقع ها چه نقشه های که واسه فرداهامون نمی کشیدیم...
می گفت:"می خوام عشقمون ساده و پاک بی ریا باشه...دست همو
بگیریم و بریم یه جای که هیشکی نباشه و هیچکس نتونه ما رو از هم جدا
کنه...بریم یه جا که من باشم و تو دریا می خوام تاا همیشه پیش تو و دریا
بمونم... اونجا کسی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه...
افسوس که اون کسی که ما رو از هم جدا کرد چیزی نبود جز اونچه که اون
عاشقش بود...آره دریا ما رو از هم جدا کرد دریا قلبمونو از هم جدا کرد...
خدایا نمی دونم چیکار کنم...توی یک چشم به هم زدن آب دریا همه ی
خاطراتمونو و عشقمونو که همه ی زندگیم بود رو ازم گرفت فقط این میون
یه دل موند تو ماتم دوری از اون و ندیدن و نبودنش...
وقتی یادم میاد چطور اون دم آخر چی به روز عشقم اومد آتیش
می گیرم...همه ی نگاش به من بود....کاری از دستم بر نمی یومد ابنو
می دیدم که لای موجها دنبال دستام می گرده ولی من نتونستم کاری
بکنم...
می دونم که لای موجها هنوزم دنبال دستام می گرده ای خدا خودت نگاه
کن دریا با دلم چه کرده!...
دریا باهات یه حرفی دارم می خوام یه چیزی بهت یگم ولی می دونم که
واسه گلایه دیرهووو از خدا می خوام با اینکه دلمو شکستی ولی هیچوقت
خدا عشقتو ازت نگیره...
تو که می دونستی اون این همه عاشق من بود و نمی تونست دور از من
بمونه چرا از من گرفتیش؟؟؟
اون عاشق من بود تو رو هم دوست داشت اگه پیش من بود نمی ذاشتم از
تو دور بشه ولی تو کاری کردی که تا همیشه من تنها بمونم...نارفیقی
کردی که عشق منو کردی نشونه
بازم اشکالی نداره من هنوزم یکی رو دارم اونم خداست که هنوزم با من
هست ...خدای من خیلی مهربونه خیلی....

فقط یک قدم با عشق ابدیش فاصله داشت نشست و گفت:
۴سال گذشت...۴سال که هر روزش واسه من سالها طول کشید...۴سال از با هم بودنمون
و بالاخره ۴سال از رفتنت...
کاش پیشم بودی ... کاش پیشم بودی تا میتونستم بهت تکیه کنم ...آخه چرا تنهام گذاشتی؟
منی که همه زندگیم تو بودی...چرا منو نخواستی و رفتی و مال دیگرون شدی؟!!!
الان ۴ساله که دارم با این چرا ها که جواب هیچکودومشونو نمی دونم سر می کنم ...
مگه گناه کردم که دوستت داشتم؟چرا منو نمی خوای ؟چرا؟؟؟؟؟
اگه بهم نخندی بهت میگم که تو رویام یه قصه ی قشنگی ساختم...شاید باورت نشه
اماتو .تو رویام همیشه پیشمی... هر کاری که می خوام بکنم با تو مشورت میکنم...
هنوزم باورم نمی شه که کسی دیگه به جای من تو قلبت باشه... بگو که اینجوری نیست؟
تو تنها کس من بودی...منی که به جز تو به هیچ چیز و هیچکس فکر نمی کردم ...
فکر می کردم تا آخرش با هام میمونی یا اگه خودت میری منو هم با خودت میبری...
هیچ وقت فکر این روز رو نمی کردم...ولی با اینکه رفتی یاد و خاطرت باهامه ...
هر جا که میرم جلو چشامی...همیشه از خدا می خوام که منو بیاره پیش تو...ولی
انگار روز رفتن تو خیلی زودتر از من بود یادته همیشه جلو پنجره منتظرت می موندم؟
هنوزم هر شب تا صبح به کوچه پشت پنجره زل میزنم که یه روز بیایی و منو با
خودت ببری ... نمی دونم ولی انگار انتظارم داره تموم میشه ...انگار دعاهام داره
مستجاب میشه...من که خیلی خوشحالم... اونوقت میام پیشت...آره میام...
خدایا که اونوقته که به خوشبختی میرسم...با اینکه تو به قولت عمل نکردی و منو تنها
گذاشتی ولی من قول میدم که تنهات نمی زارم میام پیشت و تا همیشه باهات میمونم
البته اگه هنوزم دوستم داشته باشی...
همیشه به عکست زل میزنم ...یادته اون عکسی رو که با هم گرفتیم؟اونجا که
دست در دست هم و فارغ از غم فردا ... کی فکرشو می کرد که فراداش روز جدایمونه؟
کی؟
زن بلند شد. سنگ قبر از قطره های اشکش خیس خیس شده بود ...
گلهای که پر پر کرده بود با وزش بادی که اومد در هوا پخش شد...
و درست در نیمه شبی که مثل همیشه پشت بنجره منتظر ایستاده بود ...
دعاش مستجاب شد و هر دو با هم به سوی افقی روشن پرواز کردند...
زندگی چه زیباست و مرگ با هم بودن چه شیرین...

منتظر ديدار تو هستم،
سهل است بگويم که گرفتار تو هستم،
من در پى اين حادثه غمخوار تو هستم،
هر چند که دور از مني و من ز تو دورم،
بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم...
باورم نمی شد...خدای من این حقیقت داشت؟؟!..
وقتی دیدمش تمام خاطره های گذشته ها رو یادم اومد...چقدر در نبودنش گریه کرده بودم ...
چقدر تو تنها ییهام باهاش حرف زده بودم...تو این مدت با یاد اون زندگی می کردم.هیچوقت فکر
نمی کردم دوباره ببینمش...خیلی شکسته شده بودولی عینکی رو که وقت رفتنش رو چشمش بود
هنوزم بود...
شاید تو خیالم می دیدمش ولس فکر نمی کردم تو حقیقت یه روز این اتفاق بیفته...
هیچ وقت روز جدایی رو یادم نمی ره...اومد پیشم...اون روز با بقیه روزا فرق می کرد.بعد از یک هفته
دوری اومد پیشم ...یک هفته که برای من یک قرن گذشت...اون روز اومدو گفت:میخوم از زندگیت
برم بیرون...!
اول فکر کردم داره شوخی می کنه ولی وقتی قطره های اشکی که از زیر عینکش روی گونه هاش
سرازیر شد رو دیدم اینخنده ام تبدیل شد به بغض...
گفتم:چرا؟؟!..
سرشو انداخت پایین..با دستم چونه شو گرفتم و سرشو آوردم بالا.. قطره های اشک گونه هاشو
خیس کرده بود...خواستم عینکشو بر دارم با دست دستمو پس زد.باورم نمی شد!
گفتم:چرا گریه می کنی؟مگه خودت نمی گفتی که مرد گریه نمی کنه؟؟
سرم رو انداختم پایین چون نمی تونستم اشکشو ببینم. پشت کرد به من و گفت:هیچ وقت نتونستم
اینو به خودم بگم که دوستت دارم...وقتی این واژه ی غریب رو بهت می گفتم خودم احساس گناه
می کردمولی دیگه نتونستم اومدم اعتراف کنم ... اعتراف به عشق دروغی که تا الان بهداشتم...
گفتنش خیلی سخته ولی مجبورم...چون میی خوام دیگه واسه همیشه برم.میدونم بد بودم...!!!
چند قدم ازم دور شد ایستاد برگشت گفت: منو هیچوقت نبخش...
مثل مجسمه فقط رفتنشو نگاه میکردم...انگار چشمه اشکم خشک شده بود نمی دونم چم شده
بود ...باورم نمی شد...نه این دروغ بود...ولی...
اون موقع تمام خاطره های با هم بودنمون رو یادم اومد چه روزهای خوبی... روزهای که اگه اون این
کارو باهام نمی کرد بهترین روزهای زندگیم بود و من خوشبخت ترین بودم...
روز آشنایمون که بهترین و قشنگ ترین روز زندگیم بود ... اگه دوستم نداشت پس چرا میگفت
دوستت دارم؟!... چرا گفت عاشقت شدم؟...عاشق...عاشق؟؟؟؟!!!!....
کسی که این همه سال بهم دروغ گفته بود...باورم نمی شد..نمی دونم کی به خودم اومدم فقط وقتی
فهمیدم که آسمون هم داشت با من گریه می کرد...
آسمون هم از بی وفایی اون دلش گرفت...چیزی نمی دیدم...
نمی دونم کجا بودم ...
چه روزای سختی رو گذروندم روزهای که اگه اون این کارو باهام نکرده بود بهترین روزهام بود...نمی دونم
چرا ولی بازم دوستش داشتم...با.م نمی تونستم این ظلم رو باور کنم.کاش همه یاینها
یه خواب بود.یه خواب که وقتی بیدار می شدم بهش می خندیدم...کاش...کاش...
چرا؟چرا باید این دروغ رو بهم می گفت؟مگه من چه کناهی کرده بودم؟مگه اون خودش نگفته
بود که بیا قول بدیم هیچ وقت به هم دروغ نگیم؟ پس اون حرفش چی بود؟!
لحظه های سختی بودلحظه های بی اون سر کردن..با یاد اون گذروندن آخه خدایا چرا؟چرا؟؟؟؟
هر روز با خیال اون زندگی می کردم می خواستم فراموشش کنم ولی باز با یاد حرفاش
نمی تونستم...چرا نتونسته بودم بشناسمش...شاید اون موقع می تونستم فراموشش
کنم...فراموش!!واژه ی غریبی بود برام..جدایی واژه ای بود که دیگه داشتم بهش عادت
می کردم و فراموشی با شروع هر روزتو ذهنم بود ولی معنی شو نمی دونستم...
دیگه زندگی برام پوچ بود...تو این دنیای بی رحم یکی رو دوست داشتم .کسی که حاضر
بودم واسه اش هر کاری بکنم ولی اون هم منو تنها گذاشت...
و الان بعد از گذشت چندین سال ...باورم نمی شد که خودش باشه که رو به روم ایستاده...
نمی تونستم حرفی بزنم ولی بازمفکر می کردم توهمی بیشتر نیست ولی شروع کرد به حرف
زدن...فهمیدم.نه !واقعیت داشت..!!
مفهوم حرفاشو نمی تونستم بفهمم..فقط صداش رو می شنیدم که همیشه بعد از گذشت
چند سال آرزو داشتم فقط واسه یه بار دیگه هم که شده بشنوم ...و حالا می شنیدم!
خیلی شکسته شده بود..نمی دونم چرا بازم چشماشو ازم گرفته بود..همون عینکی که
موقع جدایی رو چشمش بود هنوزم بود.
گفت:می دونم منو نبخشیدی...حق داری هیچوقت باهات خوب نبودم ..نمی دونم چه جوری
بهت بگم تو این مدت چقدر سختی کشیدم...همیشه تو تاریکی که داشتم منتظر تو بودم...خیلی
دلم می خواست واسه یه بارم که شده دوباره می تونستم ببینمت...فقط واسه یه لحظه..
یه لحظه چشمای نازتو می دیدم..دیگه از خدا هیچی نمی خواستم...تو این چند سال فقط
چشمای تو بود که هیچ وقت از جلو چشمم دور نمی شد..تو تاریکیم فقط دوتا چشم بود که
همیشه عاشقش بودم و هستم.این همه مدت خیلی تحمل کردم ولی دیگه نتونستم ...
الان هم... با اینکه نمی تونم ببینمت ولی همین که احساست می کنم برام کافیه...
باورم نمی شد اون چی می گفت.گفتم:من چیزی از حرفات نمی فهمم...بعد این همه مدت
اومدی که اینو بگی؟؟بعد از مکث کوتاهی گفت:من کور شدم...می دونم باورت نمیشه.
فکر کردم شاید تو دیگه منو نخوای.فرصت های زیادی تو زندگیت بود که من نباید اونا رو ازت
می گرفتم... من هم چین حقی رو نداشتم...تو می تونستی بهتر زندگی کنی...
اون حرفایی رو که آخرین روز بهت زدم نمی دونم از کجا گفتم..خودمم باورم نمی شد...
چی داشتم می گفتم...حرفای اون روزم که واژه هاش واسه خودمم غریب بودن ولی مجبور
بودم ...می خواستم ازم زده بشی... الانم اومدم بگم منو ببخش دیگه نمی تونم این زندگی رو تحمل
کنم...این عینکو یادته؟...تو آخرین روز به این عینک نگاه کردی...هنوزم از چشمام ورش نداشتم
آخه تو واسه آخرین بار بهش نگاه کردی...
سرشو انداخت پایین.باورم نمی شد...یعنی...یعنی اون کور شده بود؟؟!
ولی من اینو نمی دیدم..اینکه دوباره برگشته بود پیشم واسه ام کافی بود.گفتم:نمی دونم
چرا این فکر رو در مورد من کردی...این چند سال با فکر و یادت گذروندم..من خودتو می خوام...
اگه تو بخوای تا آخرش باهات می مونم..از پشت پرده ی اشکی که تو چشمام بود قطره های اشکشو
می دیدم...حالا بعد این همه مدت تنهایی خوشبخت بودم چون دوباره اونو داشتم...کسی که تمام
زندگیم بود...کسی که دیگه بدون اون قادر به نفس کشیدن نبودم...

بی تو بودن را نفرین میکنم
و در لحظه های بی تو بودن
با تو بودن را آرزو میکنم...



